| پرچین های سوخته | تخته سبز نه سیاه | صفحه ی اصلی | آرشیو | تماس |
| پـیـشنـهادات | مادر | گـــفـــتگـــو | آلبوم تصاویر | سکوت |
مرد دست پسر را گرفته و به همراه او حرکت می کند تا به صندلی می رسد و بر روی آن می نشیند . پسرک لبخند بر لب دارد .من نشسته ام و نگاه می کنم . مرد رویش را به طرف پنجره می کند و می گوید :- آقای مدیر تشریف ندارند؟پرونده های روی میز را برمی دارم ، داخل کمد می گذارم و می گویم :چند لحظه صبر کنید ، الان صدایشان می کنم .از اطاق بیرون می روم و نگاهی به اطراف می اندازم . مدیر در حالی که پوشه ای در دست دارد به سرعت از راهرو می گذرد . صدایش می کنم : آقای فراهانی توی دفتر کارتون دارند . برمی گردد و با هم به دفتر می رویم . من می نشینم . آقای فراهانی به او نزدیک می شود . وقتی به مرد می رسد مرد بلند می شود و سلام می کند . عصای مخصوص نابینائیش را زمین می گذارد و در هوا به دنبال دست آقای فراهانی می گردد تا با او دست بدهد . آقای فراهانی به سرعت دست او را می گیرد .پسرک هنوز هم لبخند برلب دارد . آقای مدیر نگاهی به او می کند . پسرک بدون اینکه لبخندش را فرو دهد سرش را پائین می اندازد . مدیر پشت میز می رود و می نشیند .-پدر جان ، حقیقتش را بخواهید من نتونستم با معلمش ارتباطی بگیرم . ایشون پارسال اینجا درس میدادند ، اما امسال رفتند مدرسه ی غیر انتفاعی . الان تلفن می زنم ببینم چه می گویند . گوشی را بر می دارد و شروع به شماره گرفتن می کند .مرد گوشه ی چشمش را می خاراند. لحن صدایش به گونه ای است که دل آدم را می سوزاند : آقای فراهانی ما شرمنده ی شما هستیم . خدا اجرتون بده .- نه خواهش می کنم . در این موقع مردی وارد دفتر می شود و نگاهی به پسرک می اندازد .- دوباره... امسال هم ؟ پسر انگار فقط به درد حمالی می خوری ؟ دو سال توی کلاس چهارم چکار می کنی ؟نگاهی به مرد نابینا می کنم . با دستش چشم راستش را می خاراند و سلام می کند .- سلام پدر – پسر شماست ؟- بله بنده زاده است .- مرد سرش را تکان می دهد . پسر از این پدرت خجالت بکش .- مرد نابینا : من بهش اتمام حجت کردم . این بار هم من آمدم به آقای فراهانی رو زدم . اما اگر امسال رو نخونه می فرستمش کار گری . امروز بعداز ظهر از کار افتادم . مزاحم شما هم شدم . این همه وقت می گذارم روش . هیچی .- بله آقا . اصلا شرط سنی هم دارد . اگر امسال قبول نشه ، سال دیگه پنجم هم اسمش رو نمی نویسند .در این موقع مردی وارد می شود .-آقا ببخشید ، من پسرم دیروز غایب بود ، اومدم که غیبتش را موجه کنید . مدیر با دستش اشاره می کند تا بنشیند . او هنوز هم دارد شماره می گیرد . فقط صدای تق تق شماره گیر تلفن می آید . می پرسم :شغلتون چیه ؟ تلفنچی هستید؟- بله آقا – صبحها تلفنچی هستم . بعداز ظهر ها هم یک کاسبی جزئی دارم .- پسر بزرگتر ندارین ؟- چرا ، یکی شون اول راهنمایی درس رو ول کرد ، الان زن داره . یکیش هم سربازیه . این یکی کوچکتر از همه است .اون یکی که رفته کاری به ما نداره ، خرج این دوتا و مادرشان هم من باید با این وضعم در بیارم . باور کنید از 7 صبح تا 9 شب بیرونم .آقای فراهانی گوشی را سر جایش می گذارد و رو به مرد می گوید : اجازه بدهید من بعد زنگ بزنم الان که فعلا گوشی را بر نمی دارند . فعلا بصورت مستمع آزاد می فرستمش سر کلاس پنجم تا بعد ببینم چه می شه . پسرک در حالی که لبخندی بر لب دارد و سرش پایین است . دست پدر را می گیرد تا او را ببرد . پدر بلند می شود .- ببین پسر . امسال اگر قبول نشی ، می فرستمت همون حمالی . آقای فراهانی دست شما درد نکنه- خواهش می کنم .- خداحافظ شما .پدرو پسر به تدریج خارج می شوند . سرم را تکان می دهم و به مردی که تازه وارد شده بود نگاه می کنم . او هم به من نگاه می کند . می گوید : می دانید کاسبی جزئی بعداز ظهرش چیه ؟-نه ، حتما جورابی ، سیگاری ، چیزی می فروشه .
نه آقا – گدایی می کنه ، بعداز ظهر ها سر چهار راه ولی عصر می بینمش . پسرش هم همراهش هست .

بتول السادت حائریان
آن روی سکه
همه در گرماگرم برگزاری چهلمین همایش "جایگاه پژوهش در نظام آموزشی " در سال 1421 هجری خورشیدی بودند و با عجله این طرف و آن طرف می دویدند . اعضای پژوهشکده های مختلف آموزش و پرورش ، واحدهای کارشناسی تحقیقات استان ها ، رابطین تحقیقات استان ها ، رابطین تحقیقات و ... از شدت شور و نشاط به وجد آمده بودند و دیگر سر از پا نمی شناختند .دبیر اجرای همایش در گوشه ای از سالن با حرارت هر چه تمام تر با برخی از مسئولین ستادهای اجرای همایش در حال برنامه ریزی بود . مسئول ستاد دعوت و پذیرایی از مهمانان خارجی حسابی در گیر و دار هماهنگی لازم با کشور های دیگر بود . مثل اینکه آموزش و پرورش امسال می خواست دیگر غوغا کند . بعضی داشتند برگه های مختلف را برای مدعوین آماده می کردند و ...خلاصه سرتان را به درد نیاورم ، هر کس در حال برداشتن باری از دوش دبیر همایش بود
این روی سکه
معلم چشم غره ای به دانش آموز ته کلاس کرد و آرام و با نفسی خسته که انگار از ته چاه بیرون می آمد گفت : آخر ، پس کی می خواهی به درس گوش کنی ؟ دانش موز با نگاه شیطنت آمیزی سرش را به علامت اطاعت پایین آورد ، دستش را گذاشت روی دهانش و گفت : چشم خانم ، دیگر حرف نمی زنم . اما تا معلم سرش را برگرداند ، یک مشتی به پهلوی دوستش زد و با صدایی خفه گفت : بقیه ماجرا را توی کاغذ بنویس و از توی جامیز برایم بفرست .توی جامیز های دیگر هم غوغا بود . نامه ها از این طرف به آن طرف کلاس جابجا می شد . کلاس یک پا اداره پست شده بود . دانش آموزان رابط با چشمان خیره شده به معلم چنان وانمود می کردند که دارند به درس گوش می دهند تا معلم با خیال راحت به درس دادن ادامه دهد . دانش آموزان سمت پنجره هم داشتند یواشکی بین خودشان تمبر هندی و آلبالو خشکه پخش می کردند . چه بچه های با صفایی !یکی از بچه ها کتاب داستانش را زیر کتاب زیست شناسی گذاشته بود و غرق آن شده بود . عجب داستان زیبایی ! دانش آموز دیگر داشت جواب تمرین های ریاضی اش را از روی دفتر دوستانش کپی می کرد . بعضی از بچه ها داشتند روی میز فرمول های فیزیک الکتریسیته را می نوشتند . چون ساعت آخر امتحان فیزیک داشتند . یکی از بچه ها داشت دفترچه خاطرات دوستش را می خواند . بغل دستی او هم داشت آلبوم عروسی خاله دوستش را ورق می زد . خلاصه همه در حال فعالیت و تلاش بودند .معلم دیگر داشت به آخرهای درس نزدیک می شد . یک انگشت او روی صفحه اول درس و انگشت دیگر روی صفحه آخر درس بود . آرزو داشت هر چه زودتر این دو انگشت به یکدیگر برسد . یک چشم به ته کلاس ،یک چشم دیگر به تخته سیاه ، اضطرابی ته دلش را گرفته بود " نمی دانم آخر این درس تمام می شود یا نه ؟ "هر از چند گاهی هم برای اینکه به بچه ها بفهماند که حواسش جمع است ، با شوخی می گفت : بچه های لژ نشین و خوش نشین ، حواستان را جمع کنید . بچه ها هم در دل به او پوزخند می زدند : عجب معلم ساده ای !معلم می ترسید مثل هر سال وقت کم بیاورد و باز هم مجبور شود با کلاس فوق العاده یا با قرض گرفتن کلاس برنامه ریزی، پرورشی و ورزش سر و ته کتاب را به هم آورد . برای همین داشت تند تند درس می داد و می رفت . دیگر کاری به بچه ها نداشت . برخی از بچه ها ساعت مچی خود را روی میز کنار کتاب زیست شناسی گذاشته بودند و با چشمانی که به عقربه بزرگ آن خشک شده بود . توی دل ثانیه شماری می کردند که کلاس هر چه زودتر تمام شود و از این زندان خلاص شوند . چشمانی پر از فشار خمیازه ها ! چند تا از بچه های آخر کلاس سر خود را روی میز گذاشته بودند و خواب هفت تا پادشاه را می دیدند . چه خواب سنگینی !
آن روی سکه
دبیر همایش از مسئول مهمانهای خارجی بسیار عصبانی بود ، چون هیچ یک از مهمانان خارجی نیامده بودند . همایش آغاز شد . او خود به روی سن رفت و در حالی که به سختی ناراحتی خود را پنهان می کرد شروع به خوشامد گویی به حضار نمود . سپس جای خود را به مهمان مدعو از وزارتخانه داد . به سرعت پایین آمد تا با مسئولین همایش به سرعت در برنامه تغییرات لازم را ایجاد کند . عاقبت یک نفر را پیدا کرد که جای خالی مهمان خارجی را پرکند . اگر حدس زدید ؟بله آن فرد سخنران یکی از همین کارشناسان خودمان بود که درباره جایگاه پژوهش در فرایند آموزشی تحقیقات بسیار گسترده ای انجام داده بود و به اندازه یک دفتر چه پاکنویس هزار برگی کلکسیونی از انواع تقدیر نامه داشت . تقدیرنامه از همه مسئولین و کارشناسان ، حتی از بخش خدمات و آبدارخانه به خاطر تحقیق وسیع بر روی شیوه چای ریختن . دیدگاه های تازه بر سبزی پاک کردن و .. گروه های ممتاز و سوپر ممتاز که دیگر نگو و نپرس !همایش آغاز شد و کارشناس مربوطه با کلی دنگ و فنگ آمد روی صحنه و شروع کرد به سخنرانی :... بله اول خلاصه ای از نتایج پژوهش های جدید را برایتان عرض نمایم ....بله عاقبت با صرف هزاران پژوهش ، صحبت و مباحثه با دبیران ، ارائه کارگاه های آموزشی الگوهای نوین تدریس ، کارگاههای پژوهشی برای تمامی معلمان در سراسر ایران ، تجهیز آموزشگاهها و آزمایشگاهها و ...عاقبت توانستیم شیوه های کاوشگری ، مباحثه و استقرایی و ... را در کلاس ها نهادینه کنیم . دیگر بچه های ما مدارس را زندان نمی دانند بلکه آنها را آزمایشگاههایی می دانند که خودشان باید مثل دانشمندانی کوچک کار کنند و با پژوهش به پاسخ صحیح برسند ....پس از نیم ساعت سخنرانی ، مدعوین که از شنیدن این همه پیشرفت به وجد آمده بودند ، در پایان سخنرانی با تشویقی شدید تا مدتها برای این کارشناس زحمت کش ... دست می زدند . کارشناس هم که از شدت خوشی حالی به حالی شده بود با تبختر از جایگاه پایین آمد و جای خود را به سخنران بعدی داد .
این روی سکه
معلم بسیار خوشحال بود که آخر درس مقرر این جلسه تمام شد . این لحظات آخر چقدر سخت می گذشت . هم به معلم و هم به شاگردان . گویی معلم نقش عزرائیل را بازی می کرد . جان بچه ها به لب رسیده بود . همه گوش ها تیز شده بود . دست معلم توی هوا داشت می چرخید که یکدفعه زنگ خورد . صدای دلنواز آزادی ! دانش آموزان مثل ترقه از جای پریدند و مثل مجریان فراری به سرعت از کلاس به بیرون دویدند و دوباره مثل همیشه چند دقیقه بعد معاونین به بهانه آغاز کلاس بعدی آنها را با هزار ترفند و جیغ و داد به کلاس می کشانند و سرجای خود می نشاند . دوباره روز از نو و روزی از نو
آن روی سکه
چرا مهمانان خارجی نیامده اند ؟مگر آدرس آنها عوض شده است ؟مسئول ستاد مدعوین خارجی با شرمندگی پاسخ داد: مثل اینکه سیستم ارتباطی مشکل داشته چون تا سیاره مشتری راه زیاد است . بعضی از مهمانان رفته اند به سیاره مریخ ، چون آنجا هم یک همایشی پژوهشی در حال برگزار شدن است .آخر می دانید ، آن روزها دیگر کسی روی زمین باقی نمانده بود و همگی از زمین کوچ کرده بودند . هر کشوری یک سیاره را قرق کرده بود " تنها زمینی های باقی مانده بر روی زمین ایرانی ها بودند "ایرانی ها هنوز در حال یافتن سوالی بودند که از پنجاه سال پیش آنان را سخت به خود مشغول کرده بود .
- نقش پژوهش در نظام آموزشی چیست ؟ کاوشگری را چگونه باید در کلاس نهادینه نمود ؟ رابطه بین نو آوری و خلاقیت در قرن بیست و یکم با شیوه انسان های غار نشین ؟ چگونه کتاب بنویسیم ؟ الگو گرفته از مدل مجله فکاهی گل آقا ، داستان هزار و یک شب یا کتاب قصه شنگول و منگول ، حبه انگور ؟
- .....
و سوالات بیشمار دیگر . خلاصه بحث بسیار گسترده تر از این هاست که شما فکر می کنید . نیاز به چند غرن متالعه ، طحقیغ و بررصی با تعداد زیادی پژوحشگر و مراکز پژوهشی دارد . مگر با این یکی دو روز همایش مساله حل می شود ؟ ..
G خلاصه سرتان را به درد نیاورم ، قصه برگزاری همایش ها ادامه یافت و ادامه یافت ..... تا اینکه صور اسرافیل دمیده شد . بر عکس همه قصه ها ، قصه ما به سر نرسید . آیا عاقبت فهمیدید که نقش پژوهش در نظام آموزشی چیست ؟
چیزی را فراموش نکرده اید؟
خیلی وقته که می خوام یه داستانی رو بنویسم ولی حوصله نکردم . شما که می دونین .. کارو گرفتاری و ... حالا همینجوری خلاصه شو براتون می گم . شما اگه وقت کردین
بنویسینش . داستان در مورد یه کارمنده . یا یه معلم . فرقش اینه که اگه کارمنده از اونایی یه که خیلی کار می کنه . براش مردم مهمند . این آدم همه ش غرق فعالیت بود . انقدر کاراش زیادشده بودند که نمی تونست نفسی بگیره . دو تا هم اتاقی هم داشت که با هم فامیل بودند و تفریحشان را می کردند و به ریش این فلک زده می خندیدند ... البته اون دوتا کار کمتری می کردن و به هر شکلی کارها رو می انداختن رو دوش این طفلی.
ولی چاره ای نداشت . رئیس طرف اونها بود . دیگه خسته شده بود . نمی دونست چی کار کنه ، چون همش مشغول کار بود ! آره داستان من در مورد این آدمه ......
یک روز صبح که بیدارشد دید انقدر خسته س که حس نداره بلند شه . دیدین بعضی وقتها از خستگی پشت آدم می چسبه به زمین . خدایا بازهم صبح شد . کاش مجبور نبودم اینقدر کار کنم . اون وقت ... پیش خودش گفت چاره ای نیس باید بلند شم .چشمانش را آهسته باز کرد و... وای ...دیرم شده . باید زودتر بروم . آخ که چقدر خسته بود. ... خدایا تاکی باید تاریک برم و تاریک بیام؟ خورشید را دیگه فراموش کردم . چقدر دوست داشت وقتی نور خورشید آنقدر زیاد بود که آدم مجبور می شه چشمهاشو نیمه بسته کنه جائی بشینه که آفتاب مستقیما روش بتابه
یه چیزی که ته ذهنش بود اذیتش می کرد . یه چیز خیلی خیلی مهم بود که فراموش کرده بود و هرچی فکر می کرد به خاطرش نمی اومد .مطلبی بود که مثل جرقه ای از ذهنش گذشته بود و به همان سرعت هم فراموشش کرده بود . واقعا چی بود که با این همه اهمیت اونو فراموش کرده بود .کار زیاد وقتی براش نمی گذاشت تا بتونه عمیق تر فکر کنه . به محل کارش رسید هنوز هم این مسئله ی فراموش شده آزارش می داد . خدایا کاش یادم بیاد . روی میزش کوهی از کارهای مانده از روزهای قبل بود . با دیدن آنها دیگه به هیچی نمی تونست فکر کنه . نشست و شروع به کار کرد . سخت کار می کرد . چقدر دلم براش می سوزه
هنوز کاری تمام نشده کار دیگر نگرانش می کرد. آمده بود در این اداره کار کند و موفق باشد ولی ... اون دو تا همکارش هم کنار هم نشسته بودند و خاطره تعریف می کردند . با این عمل اونها احساس می کرد داره تحقیر می شه .همینطور بود . اونها با این کار تحقیرش می کردن .
چرا باید این همه کار سر اون بریزه اونوقت این دونفر راحت بشینن و حرف بزنن. آخه با انصافا اگه کاره خوب برای همه باشه . اگه تفریحه خوب اون هم برای همه ... این حرف غلطیه ؟ ولی چاره ای نداشت ...از بانک زنگ زدند.
ــ قسط وامتون عقب افتاده . اگه تا چند روز دیگه نیاری دوتا ضامن دست به نقد داری !!
اجاره خونه شم عقب افتاده بود . با خودش فکر کرد خدایا من که دارم صبح تا شب اینهمه کار می کنم پس چرا اینقدر ندارم ؟! 
ـــ بالاخره یادت اومد ؟
ـــ نه
ـــ آخه آدم چیز به این مهمی رو فراموش می کنه ؟
ـــ چی کار کنم؟
ــ خوب فکر کن شاید بفهمی
ــ فکر کنم ؟ باشه ، اگه وقت کردم ...
تا ظهر مشغول بود . ظهر ناهارش رو خورد تا بتواند بعداز ظهر ادامه ی کارهایش را انجام بدهد ... آنقدر مشغول بود که نفهمید غروب شده ... چرا یادش نمی آد؟ مسئله ی خیلی مهمی بود . خیلی مهم . ولی لعنت به این حافظه . نگاهی کرد . همکاراش همه رفته بودن و او ماند ه بود . باقی کارها را در کیفش گذاشت و به خانه برد . در خانه هم باز وقتش روی پرونده ها سپری شد. نگاهی به مادرش کرد که با پاهای دردمندش نشسته بود و درد را توی خودش نگاه می داشت تا کسی را اذیت نکند . غصه ش شد . خدایا چرا من وضعم جوری یه که برای پای دردمند مادر- برای چشمهاش که باید عینکش را عوض کنه - برای دندونهاش که مدتهاست باید بکشه و دندان مصنوعی بگذاره نمی تونم کاری بکنم ؟
و ... چند پرونده کنار متکا بود و او که قلم به دست برروی کاغذها به خواب فرو رفته بود .
* * *
پشتش به زمین چسبیده بود . دیگر نا نداشت ولی باید بلند می شد . خسته بود . خدایا چه کنم ؟ تصمیم گرفت آرام آرام بلند شود . صداهای اطراف را گوش داد . صدا ها مبهم بودند ولی کم کم بهتر شنیده می شدند . صدای تق تق سنگ. .. سو سوی باد . صدای هق هق گریه .
-- یک سال گذشت ! چه زود!
چشمانش را نیم لا باز کرد . زنی با چادری مشکی که باد آن را جابجا می کرد و همراه جوانی نشسته بود .
--- بذار بمونم . دلم تنگ شده براش
--- نه . بریم دیگه داره دیر می شه . دوباره می آرمت 
آن مطلبی را که مدت ها فراموش کرده بود به یادش آمد. چشمانش را بست و با آرامش به خواب رفت . چقدر به این خواب عمیق نیاز داشت .(کاش دوباره یادش نره)
گضنفر جان سلام! ما اینجا حالمام خوب است. امیدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. این نامه را من میگویم و جعفر خان کفاش براید مینویسد. بهش گفتم که این گضنفر ما تا کلاس سوم بیشتر نرفته و نمیتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنویس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند. وقتی تو رفتی ما هم از آن خانه اسباب کشی کردیم. پدرت توی صفحه حوادت خوانده بود که بیشتر اتفاقا توی 10 کیلومتری خانه ما اتفاق میافته. ما هم 10 کیلومتر اینورتر اسباب کشی کردیم. اینجوری دیگر لازم نیست که پدرت هر روز بیخودی پول روزنامه بدهد. آدرس جدید هم نداریم. خواستی نامه بفرستی به همان آدرس قبلی بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلی را آورده و اینجا نصب کرده که دوستان و فامیل اگه خواستن بیان اینجا به همون آدرس قبلی بیان. آب و هوای اینجا خیلی خوب نیست. همین هفته پیش دو بار بارون اومد. اولیش 4 روز طول کشید ،دومیش 3 روز . ولی این هفته دومیش بیشتر از اولیش طول کشید گضنفر جان،آن کت شلوار نارنجیه که خواسته بودی را مجبور شدم جدا جدا برایت پست کنم. آن دکمه فلزی ها پاکت را سنگین میکرد. ولی نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توی کارتن مقوایی برایت فرستادم. پدرت هم که کارش را عوض کرده. میگه هر روز 800، 900 نفر آدم زیر دستش هستن. از کارش راضیه الحمدالله. هر روز صبح میره سر کار تو بهشت زهرا، چمنهای اونجا رو کوتاه میکنه و شب میاد خونه. ببخشید معطل شدی. جعفر جان کفاش رفته بود دستشویی حالا برگشت. … خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نمیدونم بچه اش دختره یا پسره . فهمیدم بهت خبر میدم که بدونی بالاخره به سلامتی عمو شدی یا دایی. راستی حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصیت کرده بود که بدنش را به آب دریا بندازن. حسن آقا هم طفلکی وقتی داشت زیر دریا برای مرحوم پدرش قبرمیکند نفس کم آورد و مرد!شرمنده. همین دیگه .. خبر جدیدی نیست. قربانت .. مادرت. راستی:گضنفر جان خواستم برات یه خرده پول پست کنم، ولی وقتی یادم افتاد که دیگه خیلی دیر شده بود و این نامه را برایت پست کرده بودم.

کوچه ی ما 
گرچه مرا میل سرودن نبود
![]()
خواهش آوازه ی بودن نبود
گرچه مرا تاب نوشتن گذشت
شوق در این مزرعه گشتن گذشت
لیک زتقدیر زمستانیم
تا ننویسم به پریشانیم
خسته ام از قافیه بازی دگر
از غزل و عشق مجازی دگر
تا به کجا قافیه بازی کنم
یا به مثل روده درازی کنم
![]()
باز ولی توسنی سبز من
می بردم تاسر دشت سخن
بس کنم و سفره ی دل وا کنم
کوچه ی خود با تو تماشا کنم
کوچه ی ما کوچه ی زاری که نیست
بسته در او بال قناری که نیست
کوچه ی ما پیش کسی خم نشد
هیمه کش سام جهنم نشد
کوچه ی ما رو به بیابانی است
![]()
حال و هوایش همه عرفانی است
کوچه ی ما با گله ها آشناست
با همه و همهمه ها آشناست
کوچه ی ما آینه دار خداست
![]()
![]()
کوچه ی ما طبل هیاهو نزد
دشنه به آرامش آهو نزد
کوچه ی ما بوی درو می دهد
بوی گل گندم و جو می دهد
کوچه ی ما بوی خدا می دهد
بوی همه آینه ها می دهد
(( دامغانی ))
![]()
![]()

استفاده از نوشته ها و مطالب اين وبلاگ فقط با ذکر نام نويسنده بلامانع است.
خو اب
دكتر فراهاني به بخش يك. اين جمله پس از پخش يك ملودي از بلندگوبه گوش مي رسد . با پخش اين صدا مردي با روپوش سفيد پزشكي از پله ها ي زير زمين بالا مي آيد و از كنار نگهباني رد شده و به سمت پله هاي طبقه ي بالا مي رود . مردي كه لباس نگهباني برتن دارد وقتي دكتر به او مي رسد همراه با لبخند و تعظيم سرسلام غرايي مي كند ولي دكتر بدون توجه به او از پله ها بالا مي رود . با رفتن دكتر لبخند بلافاصله از لبان نگهبان پاك مي شود . يك مرد درحالي كه سبيلهاي كلفتش را تاب مي دهددرست پشت سر دكتر حركت مي كند . نگهبان دستش را جلوي مرد سبيل كلفت مي گيرد .
-كجا آقا ؟؟! -بالا مريض دارم - همراهي ؟ - آره
- كارت همراهيت روببينم - كارت پهلوي يك نفر بالاست
- زنگ بزن كارتو بياره پايين - برم بهش مي گم
- نه خير ، با يك كارت فقط يك نفر - آقاي نگهبان ، اذيت نكن بذار برم .
- آقا تو اذيت نكن . نمي ذارم بري بالا – يا زنگ بزن يا يك كارت ديگه بگير .
- از كجا هزار تومن بيارم بدم يك كارت ديگه بگيرم
- خوب زنگ بزن
مرد سبيل كلفت ، سبيل هايش را داخل دهانش مي برد و كنار جواني كه يك دستمال كاغذي در دست دارد و گاه به گاه سلفه مي كند مي نشيند . جوان سرما خورده بلند مي شود و برروي صندلي كنار پنجره كه آفتاب رويش را گرفته مي نشيند و پايش را بر روي سايه ي سرش مي گذارد . آسانسورِ كنار پله مي ايستد و از داخل آن چند پرستار تختي كه مجروحي بر روي آن خوابيده را به سمت يكي از اتاقها هل ميدهند . دختر جواني همراه تخت حركت مي كند ولي وقتي كه به اتاق مي رسند نمي گذارند او وارد شود . دختر بر روي صندلي كنار اتاق مي نشيند و روسريش را كه تا فرق سرش عقب آمده كمي عقب تر مي كشد . بلندگو دوباره كار مي كند : آقاي علي نيا ، تلفن خانه
چند نفر زن كه آرايش غليظي كرده اند در گوشه ي راهرو ايستاده اند و با هم صحبت مي كنند
يكي از آنها در حالي كه بچه اش را در بغلش گرفته و تكان مي دهد درب شيشه ي شير را مي بندد و آن را در دهان نوزاد مي گذارد و با بغل دستيش صحبت مي كند .
-امروز هوا خيلي خوبه - آره ديروز هم هوا خوب بود
- نوشين كجا رفت ؟ - رفته بخوابه ، ديشب تا صبح بالاي سر عزيز بود .
در اين موقع به سرعت مردي از در وارد مي شود و به نزديك نگهباني مي رسد . اخمهايش در هم است و انگار دارد گ
ريه مي كند امّا بغضش نتركيده است . در چشم هايش دو قطره اشك برق مي زنند .
- آقا ، يه مريض تصادفي دارم – برانكارد بديد – خيلي وضعش خطرناكه
از كنار اتاق نگهباني ، نگهبان و يك نفر كه روپوش به تن دارد برانكارد را بيرون مي آورند . جمعيت داخل محوطه همگي بلند مي شوند و ماشين را كه حالا دربش باز شده نگاه مي كنند .
جوانِ سرما خورده از در بيرون مي رود و همراه با برانكارد تا كناردرِ ماشينحركت مي كند . اما تا پرستاران فرد تصادفي را بيرون مي آورند تا بر روي برانكارد بگذارند ، از آن فاصله مي گيرد و دستمالي كه جلوي بينيش مي گرفته بر روي چشمانش مي گيرد .سرش را بالا مي آورد و صورتش را در هم مي كشد و در همين حال چند برگ زردي را كه زير پايش بر روي زمين افتاده اند بر روي اسفالت مي ساباند تا حدي كه فقط ساقه ي برگها باقي مي ماند .
مجروح يك زن است كه صورتش را خون پوشانده است و چشمانش تا نيمه باز است .
برانكارد را تا نزديك آسانسور حمل مي كنند و دكمه ي آسانسور را مي زنند و منتظر مي مانند . مرد سبيل كلفت : بعيده زنده بمونه
خانمي كه نوزاد بغل دارد رو به بغل دستيش مي كند و مي گويد : چقدر جوونه – آخي . سكوت سالن را مي گيرد .دختر جوان كمي روسريش را به سمت جلو هل مي دهد .
آسانسور مي رسد . درب آن را باز مي كنند و برانكارد را به داخلش هل مي دهند . مرد همراه دم در مي ماند و درحالي كه با دندانش پوست لبش را مي كند به طرف تلفن مي رود . شماره اي را مي گيرد و شروع به صحبت مي كند .
نگهبان دست راننده اي را كه مجروح سوار ماشينش بود گرفته و كشان كشان به داخل مي آورد .
- با با درِ ماشين بازه - اه ولم كن ببينم – انمگار قاتل گرفته
- باز باشه ، بيا صورتجلسه را بايد پر كنيم .
- اه – من كه زيرش نگرفتم . من ديدم وضعش خرابه ورداشتم آوردم .
- از كجا معلوم - از همراه بپرسين .
مردي كه تا بحال داشت تلفن مي كرد گوشي را مي گذارد .
- آقا ولش كنين . اين بيچاره تقصير نداره ، راست مي گه – بعد رو به راننده مي كند و مي گويد : -اگه كرايه هم مي خواي بهت بدم .
- نه آقا – من رفتم . راننده در حالي كه به مرد همراه نگاه مي كند به طرف در مي رود و خارج مي شود.
- بلند گو كار مي گند : دكتر فراهاني به بخش سه .
نگهبان تلفن را بر مي دارد و شماره مي گيرد . الو سلام . حالتون خوبه ، مخلصم . آقا از بيمارستان رسالت تهران زنگ مي زنم . اِ چاكرتيم . تو خوبي . مرسي . ببين ، يه آقاهه زده به يه خانمه ، طرف فلستين . هه هه هه . ديشب سرپست بودي ؟ نه ! يك آقاهه با ماشين زده به ماشين يه خانمه 0 آره . يك نفر بفرستين آنجا . ماشينِ سفيد رنگه . سرپيچ . نو كرتم . خدا حافظ .
جوانِ سرماخورده در حين تلفن زدن نگهبان او را نگاه مي كند . نگهبان در حالي كه هنوز مي خندد رو به جوان : ديشب تا صبح سر پست بودم .
جوان لبخند مي زند . دختر جوان موهايش را مرتب مي كند و كمي روسريش را عقب مي كشد . مرد سبيل كلفت كارتي را از خانمي مي گيرد و از پله ها بالا مي رود . كودك در بغل زن خوابيده است .
استفاده از اين مطلب تنها با ذکر نام نويسنده بلامانع است
پير مرد
پيرمرد آهسته حركت مي كند تا به كنار يك ساعت سازي مي رسد . بر روي سكووي كه در نزديكي ويترين است مي نشيند و چوبي كه بعنوان عصا از آن استفاده مي كند را كنارش مي گذارد . لباسي كهنه تيره و تا حدي چرك بر تن دارد . كنار آستينش كوكهاي درشتي با نخ سفيد به چشم مي خورد
عينكي ذره بيني برچشم دارد كه بوسيله ي كشي دو سر آن را به هم وصل كرده است .
بقچه اي را كه به همراه دارد روي دامنش مي گذارد و آهسته مشغول باز كردن آن مي گردد .
زن و مردي در خيابان حركت مي كنند .بادي شديد مي وزد و برگهايي را كه بر روي زمين ريخته اند را جابجا مي كند . زن چادرش را به دور خودش مي پيچد . حالا زن و مرد كاملا به كنار پيرمرد رسيده اند . پيرمرد دستش را جلو مي آورد و چادر زن را به سمت خودش مي كشد . مردي كه همراه زن است بر مي گردد و چشم غرهاي به او مي رود. پير مرد دوباره مشغول باز كردن بقچه اش مي شود . زن و مرد مي گذرند. دختر جواني با سرعت به سمت پير مرد مي آيد . در نزديكي پيرمرد دستش را بالا مي برد و به ساعتش خيره مي شود . پير مرد مانتو او را مي كشد . دختر بدون اين كه نگاهش را از ساعتش بر دارد و يا تغييري در حركاتش بدهد به حركت خود ادامه مي دهد . حالا پيرزني كه مانتو كلفتي به تن دارد و دستانش را 4 النگو آراسته اند به سمت او مي آيد . پير مرد عينكش را جابجا مي كند و به جورابهاي نازك او خيره مي شود . سپس با عصايش جلوي او را سد مي كند . پيرزن عصايش را بر روي عصاي پيرمرد مي زند و عصاي او را كنار مي زند و در حالي كه زير لب چيزي مي گويد به راهش ادامه مي دهد . حالا ديگر پيرمرد كاملا بقچه را باز كرده است . داخل آن تعدادي جوراب است . پير مرد جورابها را در دست مي گيرد . پير مردي در حال عبور است . پير مرد گوشه ي پالتوي او را مي گيرد و جورابهايش را نشانش مي دهد . پير مرد دست او را پس مي زند و به حركت خود ادامه مي دهد . در اين هنگام جواني از كنار او عبور مي كند .
پير مرد : آقا از من جوراب بخر . جوان از كنار او عبور مي كند .
پير مرد : آقا ،آقا
اين بار دو مرد در حال گفتگو به او مي رسند . پيرمرد جورابها را نشان مي دهد. يكي از مردها 20 تومان از داخل جيبش در مي آورد و به سمت پير مرد دراز مي كند و در دستش مي گذارد .
يكي از مردها : بيا اين 20 تومان را بگير . جوراب هم نمي خوام .
پير مرد :‚ من گدا نيستم آقا . از من جوراب بخر . پير مرد پول را پس مي دهد .
مرد : نه بابا جان ، مسئله اين نيست . من همينطوري بهت هديه دادم . هديه است
مرد دوباره پول را به او مي دهد و به راه خود ادامه مي دهد و با همراهش صحبت مي كند
- آره بابا جان ، من همش فكرم اينه كه به يه بنده خدايي كمك كنم . اگر مي خواستم مال مردم را بخورم تا حالا 4 تا ويلا داشتم .
- بابا قبول دارم ، ولي من اين پول را لازم دارم . باور كن هفتصد هزار تومن چك دست مردم دارم . كم كم اين دو نفر هم در بين جمعيت گم مي شوند .
در اين موقع جواني با موهاي اصلاح نكرده و شانه نخورده و ريش بلند ژوليده و اصلاح نشده در حاليكه با سرعت حركت مي كند به او نزديك مي شود .
- آقا ، آقا از من جوراب بخر . جوان از او رد مي شود ولي چند قدم آن طرف تر مي ايستد و بر مي گردد . مقابل پير مرد كه مي رسد دستش را داخل جيب راست كتش مي كند و در آن مي چرخاند پس از مدتي دستش را از آنجا در آورده داخل جيب راست شلوار و سپس جيب چپ شلوارش مي كند . از داخل جيب چپش يك اسكناس 10 توماني پاره در مي آورد به پيرذ مرد مي دهد . سپس شروع به خنده مي كند و در ميان خنده نگاهي به اطراف مي اندازد . يك رهگذر دارد عبور مي كند . مرد در حالي كه خنده اش شدت گرفته رو به او كرده مي گويد :بيچاره نداره بهش كمك كردم . رهگذر بدون آن كهع سرش را برگرداند در حالي كه با انگشتانش دارد چيزي را مي شمارد به حركتش ادامه مي دهد . پيرمرد مدتي به ده توماني نگاه مي كند و آن را داخل جيب مي گذارد .
دو زن صحبت كنان در حال عبور هستند .
- خانم از من جوراب بخر
زن : جانم ؟
- جوراب بخريد ، گشنمه ، صبحانه نخوردم .
- جورابات چنده ؟
- هر چقدر بخواي – هر چي شما بگي .
زن دست در كيف بغلي اش مي كند و يك اسكناس صد توماني در مي آورد و به سوي پير مرد دراز مي كند . پير مرد پول را مي گيرد.
زن : نگفتي چنده ؟
- 70 تومان ( زماني نوشته شده كه جوراب اعلي 30-20 تومان بوده است )
- اِ وا ، 20 ت.مان بيشتر نمي ارزه ، زن همراهش به او نگاهي مي اندازد .
- خيلي خوب
پيرمرد پول را داخل جيبش مي گذارد . دو زن هنوز ايستاده اند .
- دوستِ زن : بقيه اش را بهش بده
- پيرمرد : دوتا بخريد . هيچي دشت نكردم . دوتا بخريد .
- نه يكي بسه
- پيرمرد زبانش را در مي آورد و با نوك انگشت روي آن مي زند .
- ببين، گشنمه .
زن : اصلا بقيه اش براي خودت . بريم .
پيرمرد كيسه اي را از داخل بقچه اش در مي آورد . يك دسته ي ضخيم اسكناس از داخل كيسه بيرون آورده ، پولها ي داخل جيبش را روي آنها مي گذارد. پولها را داخل كيسه مي گذارد و سر كيسه را مي بندد . در اين هنگام كودكي كه يك كيف مدرسه بر پشتش است سكه اي پنج توماني از جيبش در آورده ، به او مي دهد . پيرمرد پول را مي گيرد و داخل جيبش مي گذارد
استفاده از اين مطلب تنها با ذکر نام نويسنده بلامانع است
آموزش خانواده
- آقا روز نيست كه اين پسرت توي دفتر مدرسه نباشه . هرروز كارش دعواست .ناظم بعداز اينكه اين كلمات را مي گويد ساكت مي شود و به مردي كه در مقابلش ايستاده خيره مي شود .
- مرد صحبتي نمي كند و او هم به به ناظم نگاه ميكند . ناظم دوباره ادامه ميدهد: ديروز هم مامورها گزارش دادن كه آقا دعوا كرده . پسري كه كنار مرد ايستاده اخمهايش را در هم كشيده و به ناظم نگاه مي كند و با صدائي كه تا حدودي به داد كشيدن ميماند مي گويد:
- آقا كاري نكرديم ما . دروغ مي گن . يكراست ديروز آمديم خونه.
ناظم اخمهايش را در هم ميكشد ، چشمهايش را وغ مي كند و به مرد مي گويد : بفرما آقا اين هم لحن حرف زدنشه .بعد رو به پسر مي كند : ببينم ، پس ديروز من بودم پشت مدرسه معركه گرفته بودم . من خودم ديدمت . دروغ مي گن هان ؟ منم دروغ مي گم؟
پسرك با صدائي آهسته تر مي گويد : آقا ما رفته بوديم سواشون كنيم به خدا .
- نخير ، تازه .. ناظم دستش را روي شانه ي مردي كه در كنارش نشسته مي گذارد ومي گويد
- آقاي عباسي بي زحمت اين خانم گلي رو صداش كن بياد . آقاي عباسي بيرون مي رود و بعد از چند لحظه خانمي كه چادرش را به دور كمرش حلقه زده وارد اتاق مي شود .
ناظم دستش را زير چانه اش مي گذارد و مي گويد : من هيچي نمي گم . خانم گلي شما خودت بگو مي خواستي ببريش خونه والدينش رو بياره چكار كرده .
- آقا بين راه هي منو مي برد در يك خونه ، مي گفت اين خونمونه ، زنگ كه مي زدم مي گفت شوخي كردم . پنج شش تا خونه رو اين طوري كرده من در زدم . حالا هم كه رسيديم در خونه تون . مادرش آمده دم در . ميگم از مدرسه والدين بچه رو خواستن . يك جوري انگار تقصير منه ، با تشر مي گه برو حالا مي يام . انگار با نوكرش داره صحبت مي كنه . مگه طلبكاره ؟ مگه من تقصير كارم ، خوب اذيت كرده مادرش را خواستن ، به من چه مربوطه .
- خوب خانم گلي شما برو . خانم گلي كه كمي گوشه ي چشمهايش خيس شده بود صورتش را برگرداند و رفت .
ناظم دوباره به مرد نگاه ميكند و به پسر مي گويد : جاي تو ديگه توي اين مدرسه نيست . الان پرونده تو مي دم بابات . بايد بري . تو راستِ كار ما نيستي . فعلاً برو بيرون ببينم .
پسرك كيف را كه در دستش است روي كولش مي اندازد و از در خارج مي شود .
خوب آقاي سعادتي اين بچه ته .
مرد كه تا بحال ساكت بود روي صندلي نشست و دستش را روي ميز گذاشت .
- … خورده كه اذيت كرده .من پدرش رو در مي آرم . حالا چكارش كنم ؟ بزنمش ؟
- نخير . اگه قرار بود كتكش بزنيم كه دنبال شما نمي فرستاديم .
مرد صدايش را كمي پايين مي آورد و به ناظم مي گويد : والله من نمي دونم ديگه چكارش كنم . از دست من خارجه . مادرش هم نمي ذلره دست روش بلند كنم .
ناظم دستش را از زير چانه اش بر مي دارد و با صداي آهسته مي گويد : ببين آقا اين بچه خيلي نترس شده . امروز مي بريش خونه . مي گي كه گفتن اخراج شدي . فردا هم پرونده تو مي ذارن زير بغلت . حسابي مي ترسونيش . فردا كه آمدي يكي از معلمها را ضامن مي كنم مي فرستمش سر كلاس . مرد كمي سرش را مي خاراند و نگاهي به ساعتش مي اندازد و مي گويد : نه آقاي ناظم . شما يك جوري همين امروز سر و ته قضيه رو هم بيارين . الآن اگر بره خونه ، روش زياد مي شه . من همينجا مي كشمش تو دفتر . يك كمي سر و صدا براش مي كنم .
- ناظم بلند مي شود و دستش را در جيبش مي كند : نه آقاي سعادتي ، خداييش اوّل مي خواستم بگم سه روز ، الآن گفتم يك روز . اين يك روز رو بايد بره خونه
- آخه الآن بره خونه بدتر مي شه . من كه از صبح تا شب خونه نيستم . الآن هم از كارم زدم . بايد برم . شبها همش وقتي مي آم كه همه خوابيدن . الآن هم بره خونه مي ره فوتبال . مرد ساكت مي شود . ناظم هم ساكت فقط به مرد نگاه مي كند .
- خوب نبايد بره فوتبال . يخورده سر كوفت بهش بزنيد . شما اينهمه كار مي كنيد ، براي همين بچه است ديگه . حالا يك روز هم صرف تربيتش كنيد . اين يك روز را بايد بره تا يك كم بترسه .
- بله آقاي ناظم من مي فهمم شما چي مي گي . ولي مسئله اينجاست كه اگر بياد خونه بدتر روش باز مي شه . اصلا امروز تا شب همين جا بزارين پشت در دفتر بشينه .
- گفتم آقاي سماواتي ، امروز رو برين خواهش مي كنم تقا ضا هم نكنيد و گرنه مجبورم روتون رو زمين بزنم . مرد سرش را مي خاراند .
- نمي دونم والله هر چي شما بگين . ناظم داد مي زند : سعادتي بيا تو ببينم .
- پسرك ته مانده ي لبخندي بر لبش نشسته ولي وقتي وارد مي شود سرش را پايين مي اندازد و اخم هايش را در هم مي كند . ناظم مي گويد : آقاي سعادتي اين ديگه دانش آموز ما نيست . ببريدش فردا هم بياييد پرونده ش رو بگيريد . آقاي سعادتي در حالي كه به بچه نگاه مي كند مي گويد : حالا آقاي مدير ، نمي شه خواهش كنم … نخير آقاي سعادتي خواهش مي كنم تقا ضا نكنيد و گرنه مجبورم روتون رو زمين بزنم . مرد دوباره به بچه نگاه مي كند . و ادامه مي دهد : خيلي خوب با اجازه تون و دست پسرك را مي گيرد و مي رود .

